|
دوست داشتن
از دوست داشتن امشب از آسمان دیده ی تو
فروغ فرخزاد
|+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 18:29 گزینش به یاد ماندنی!
تازه فارغ التحصیل شده بودم. هر شب خواب می دیدم جایی استخدام شدم و سر کار می روم . اما وقتی صبح می شد می دیدم ای بابا همش خواب وخیال بود. باید دوباره کفش وکلاه کنم و مثل روزهای دیگر بیفتم دنبال کار. از این سازمان به آن سازمان از این اداره به آن اداره. همه هم اول بسم الله، آدم را سین جین می کردند که البته همه قابل تحمل بود جز همین سین جین! از دوستانم شنیده بودم عبور از پل گزینش واقعا جگر می خواهد! البته من جگرش را داشتم اما خودما نیم آدمیزاد است دیگر، همچین یک نمه ته دلم می لرزید. القصه،آن روز صبح هم مثل بقیه روزها با چهره ای بشاش و قلبی پر از امید کفش های آهنی ام را پوشیدم وبه امید خدا از خانه رفتم بیرون. وقتی به اداره ی مورد نظر رسیدم . از نگهبانی آدرس را جویا شدم. نگهبان درحالی که بادقت سرتاپای مرا ورانداز می کرد گفت: " با کی کاردارید؟" نفس عمیقی کشیدم وگفتم:"برای استخدام اومدم." این دفعه ، نگهبان نگاه معنی داری کرد که متوجه شدم دنگ و فنگ استخدام دراین اداره گویا ازهمین جلوی درب شروع می شود! منتظر بودم که مرا راهنمایی کند که یک مرتبه گفت:"آبجی ، آسانسور خرابه." بعد صدایش را نرم تر کرد و گفت:" باید از پله ها بری طبقه ی دهم!" اول چشمم از حدقه زد بیرون بعد کنترلش کردم وگفتم :" چشم. ولی..." هنوز حرف از توی دهانم درنیامده بود که گفت:" هیچ راهی نداره. فقط یه آسانسور کار می کنه اونم مال رییس ومدیراست." دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. از قدیم گفتن هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.پس چشمم کور، دندم نرم باید برای رسیدن به مقصود از کوه اورست هم که شده بالا بروم. شروع کردم از پله ها بالارفتن .واقعا که یکی از مهمترین محسنات کوهنوردی ورزیده شدن برای همین بالا رفتن هاست! سعی کردم فقط به هدفم که بدست آوردن شغل بود فکر کنم. وقتی به اتاق مورد نظر رسیدم با ادب ونزاکت فراوان درب رابه صدا درآوردم . منتظر بودم که ناگهان صدایی نتراشیده نخراشیده مرابه خود آورد. "آبجی کاری داشتین؟" من از همان جلوی درب اداره با گپ و گفت کوتاهی که با نگهبان داشتم متوجه شده بودم که خرده فرهنگ کلامی کارکنان این اداره چگونه است، زود خودم را جمع و جور کردم وگفتم :" سلام علیک برادر.اومدم استخدام." برادر که نمی دانم چند کیلو پیاز سر سحری با کله پاچه زده بود تو رگ از ته جگر آهی کشید وفوت کرد توصورت من بدبخت که حس کردم رنگ وروم ریخت پایین! انگار طرف به جز مسولیت استخدامی ،رسوندن اکسیژن را هم به عهده داشت! بهرحال هرچه بود نیت خیر بود! وارد اتاق که شدم ازبوی تند عرق سرم گیج رفت. بهر صورت خودم را کنترل کردم. برادر، با تانی وتاملی به یادماندنی پوشه ی مدارک را از من گرفت . همینطور که چایی را هورت می کشید گفت :" فارغ التحیل رشته ی ....هستید؟" گفتم:"بله." گفت:"چقدر کار کردی.سابقه داری؟" گفتم:"خیر.تازه میخوام اگر خدا بخواد شروع به کار کنم." گفت:"خوب همینجوری که نمی شه. باید اول بری گزینش." همینکه اسم گزینش را آورد تنم لرزید. خودم را جمع وجور کردم وگفتم:"باشه." برایم تاریخ گزینش گذاشت و کلی هم فرم و آدرس وشماره تلفن ازپدرپدربزرگم گرفته تا جده ی مادربزرگم را پر کردم ونوشتم. وقتی برگشتم خانه نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از یکطرف فکر می کردم بالاخره یک جایی پیدا شد که ما یک قدم به کار نزدیک ترشویم،از طرف دیگر فکر وخیال گزینش راحتم نمی گذاشت. بعد از چند روز انتظارروز موعود فرا رسید. دوباره شال و کلاه کردم و راهی آن اداره شدم. این دفعه وقتی رسیدم جلوی نگهبانی سلام کردم و گفتم :"اومدم گزینش استخدامی." نگهبان لبخندی زد و گفت:" بفرما آبجی." دوباره شروع کردم با همتی والا از پله ها بالا رفتن با این تفاوت که امروز باید می رفتم طبقه ی دوازدهم! وقتی رسیدم پشت اتاق گزینش دیدم چند نفری با قیافه های نگران منتظر هستند. من هم نشستم. اما هرکس که از اتاق بیرون می آمد چنان درهم و گرفته بودکه انگار نامه ی اعمالش را به دست چپش داده اند! بالاخره نوبت به من رسید.چنان نفس عمیقی کشیدم که انگار می خواستم شیرجه بزنم توی آب! وارد اتاق شدم. یک آبجی چاق و چله که انگار از مجلس ختم آمده بود وحداقل تا آنجایی که من می دیدم سیاه پوشیده بود، با لب ولوچه ا ی آویزان پشت میز نشسته بود.سیبیل های سیاه پشت لبش حتی از دور هم جلب نظر می کرد. نمیدانم به خاطر زیبایی زائد الوصف اش آنها را نگه داشته بود یا آنکه هنوز نشانه ی معصومیت دخترانه اش بود! بهر حال ، یک لحظه باعث شد شک کنم ، نکند این همان آقا صدا کلفت اس که چند روز پیش فرم استخدامی وگزینش را برایم پر کرد اما، بعد به خاطر آوردم ای بابا! مال آن بیچاره به این پرپشتی نبود! اتاق نیمه تاریک بود. هوای اتاق گرفته بود و بوی دل انگیزعرق بینی را نوازش می داد.تا آنجا که من از ابتدای ورودم به این اداره متوجه شده بودم بوی غالب ومطبوع کارکنان آن بوی عرق بود البته، بعلاوه ی پیاز! گویا هرچه بیشتر بوی عرق می دادی حق تقربت نمی دانم به درگاه چه کسی بیشتر می شد! سلام کردم وروی صندلی روبروی "آبجی" نشستم. جسارت که یکی از خصلت های مهم من بود این جرات را به من داد تا مثل خودش زل بزنم توی چشمانش. می خواستم ببینم مگر این گزینش گر کیست که همه ازش می ترسیدند؟ بعد از معرفی خودم و مطابقت "آبجی" با نوشته های فرم ، سوال وجواب شروع شد. واقعا چه روز به یاد ماندنی بود! اول از واحدهای عمومی شروع کرد وکم کم رسید به دروس تخصصی! گفت:" تا حالا نماز خوندی؟" گفتم :" البته. من مسلمونم." گفت:" نماز جماعت هم میری؟" گفتم:"شرمنده. تا حالا نرفتم." گفت:" وضو چطوری می گیرن؟" گفتم:"خوب ، اول صورت رو می شورن بعد دست ها بعد مس سر بعد مس پا." گفت:"اول کدوم دست رو می شورن؟" من با اینکه اضطراب داشتم خودم را کنترل کردم وگفتم:" اول دست راست بعد دست چپ. " چنان نگاهی کرد وگفت:" مطمئنی؟" من که یک لحظه بهم ریخته بودم ، فکری کردم وبا خودم گفتم :" ای دل غافل نکند اشتباه کردم ولی تا آنجایی که یادم است ننه جونم، مادرم و باباجونم همه اول دست راستشان آب می ریختند. نکند عوض شده ومن نفهمیدم. تو همین فکرا بودم که شک کردم وبلند گفتم:" فکر کنم اول چپو می شورن!" "آبجیمون" چشم های ریزش را تا آنجا که می شد باز کرد وگفت:" پس اول چپو می شورن." من دوباره گفتم:" آره دیگه اول چپو می شورن بعد راست." "آبجی" گفت:" اونوقت پارو چطوری مس می کشن؟" گفتم :" خوب اونم همینطوری دیگه.اول چپ بعد راست!" بد جوری بهم ریخته بودم. یکی از بچه ها گفته بود آدم را به شک می اندازند. "آبجی"، دوباره نگاهی آنچنانی به من کرد که انگاربا یک مشرک هم کلام شده وگفت:" پس کدوم درسته؟" من که همین اول کار بشدت عصبی شده بودم گفتم:" نمی دونم خانوم! بالاخره با یکیش شروع می کنن دیگه! خدا بزرگ وبخشندس . خودش قبول می کنه." "آبجی"، طفلک برای اینکه به من بیشتر کمک کند گفت :" هول نشو. پاشو همین طوری فکر کن جلو شیر آب وایستادی .حالا وضو بگیر." من هم که پانتومیمم خوب نبود همان چیزهایی را که گفته بودم وحشتناک تربصورت عملی انجام دادم. "آبجی" وقتی فهمید تو این سوال به نتیجه ی مورد نظر نمی رسد گفت:" خوب. روضه میری؟" گفتم :" بعضی وقت ها بله." گفت:" چه وقت هایی؟" گفتم:" ماه رمضونا ، محرما." گفت:" گریه هم می کنی؟" تو دلم گفتم :"ای بابا! این با گریه ی من چیکار داره."و جواب دادم :" البته." گفت :" بیشتر کجاهاش گریه ات می گیره؟" گفتم:" نمی دونم به این موضوع دقت نکردم. هرجا ش سوزناکتر باشه!" هنوز فکرم از این سوال پاک نشده بود که گفت:" حضرت ابوالفضل(ع) چه نسبتی با امام حسین داره؟ " من که دیگر کاملا بهم ریخته بودم و اگر می گفتن دودوتا می گفتم پنج تا ! یک مرتبه بی اختیار گفتم:" عموی امام حسین(ع) بودن!" وای خدای من دیگر کارم تمام بود می دانستم خیلی وضع خراب است . دیگر اصلا نمی توانستم به هیچ موفقیتی امیدوار باشم. "آبجی"با حالتی ناباورانه گفت:" پس حضرت ابوالفضل (ع) ، عموی امام حسین(ع) بودن." با اعتماد به نفس بالایی گفتم:"بله بله همینطوره!" گفت:" کجا خوندی که حضرت ابوالفضل(ع) عموی امام حسین (ع) بودن؟" گفتم:" جایی نخوندم. رفته بودم روضه حاج آقا بالا منبر می گفت:" عمو رفت برای امام وبچه ها آب بیاره....." وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم صورت گزینشگر مثل لبو سرخ شده اما، نفهمیدم از زور خنده است یا عصبانیت! به هر حال خدا خیر بده این "آبجی " را که متوجه اضطراب و ناراحتی من شد و سعی کرد فضای سوال و جواب را عوض کند واز جای دیگری که شاید برایم آشنا تر باشد بپرسد! برای همین با مهربانی خاصی نگاهم کرد وگفت:" خوب عزیزم می دونی کفن چند تا سوراخ داره؟" دیگر بدتر ازاین نمی شد . من حتی حاضر نبودم تا بیست قدمی یک جنازه پا بذارم چه برسد به این که بدانم کفن چندتا سوراخ دارد؟! فکری کردم وگفتم:" ببخشید ، مگه کفن سوراخ داره؟" گفت:" بله. لطفا دقت کنید." با خودم گفتم:" خدایا آدمه مرده که دیگه نه می خوره، نه می شنوه، نه می بینه و نه....پس چند تا سوراخ رو برای چی می خواد؟"هر چی فکر کردم چیزی به عقل من جوان 23 ساله نرسید واز آنجایی که فکر کردم باز می خواهد مرابه اشتباه بیندازد با قیافه ی حق به جانبی گفتم:" ببخشید! تا اونجا که من می دونم کفن سوراخ نداره فقط یک تکه پارچه ی سفیده!" سرش را انداخت پایین وآرام گفت:" که اینطور." بعد لیوان آبی که بشدت چرب بود را برداشت و گلویی تازه کرد وگفت:" خوب .بگو ببینم اگه نماز ظهر وعصرت دیر شده باشه و آفتاب درحاله غروب کردن باشه چیکار می کنی؟" روی صندلی جابه جا شدم و گفتم :" والامن همیشه سر وقت نماز خوندم. ولی خوب از وقتش که بگذره قضاشو می خونم." لبخندی زد و نگاهی کرد و گفت: " شما اصلا تا حالا رساله خوندی؟" گفتم:" خیر." گفت:"نماز جمعه میری؟" گفتم:"خیر." گفت:" نماز میت خوندی؟" گفتم:" خیر." گفت: " می دونی از کجا تا کجا رو باید طهارت بگیرن؟" وای خدای من !دیگر فکرش را هم نمی توانستم بکنم که به این چیزها هم اینها کار دارند.کمی فکر کردم وگفتم:" خوب، بستگی داره با چی طهارت بگیریم!" گفت:" باآب." گفتم:" خوب ، اون هم باز بستگی داره به اینکه با چی بریزیم." گفت:" باهرچی." گفتم:" پس با هرچی باشه فرق نمی کنه.هان؟" گفت:"نه." گفتم:" والا! من فقط با شیلنگشو دیدم!" با تعجب فراوان گفت:" واه!آفتابه ندیدی؟" گفتم:" چرا. ولی خوب......" نمی دونم چرا "آبجی" اینقدر به مقوله ی طهارت علاقه داشت!؟ فقط دل تو دلم نبود یک وقت بگوید این را هم عملی نشان بده!! خلاصه ، دیگر بنظر می رسید طرف بدجوری در حال جوش آوردن است . یکمرتبه گفت:" خودت فکر می کنی با این پاسخ هایی که دادی قبول می شی ؟" با صداقت کامل گفتم:" خیر." گفت:" چرا؟" گفتم:" آخه سوال ها خیلی تخصصی بودن . اونارو نه جزو درس های عمومی پاس کرده بودم نه اختصاصی!" نگاه خشمگینانه ای به من انداخت و گفت :" بفرمایید . می تونید برید." گفتم:" با تشکر."واز جام بلند شدم وبا چنان عجله ای از اتاق خارج شدم که گویی محکوم به مرگی از گیوتین گریخته! البته الان که زبونم لال زبونم لال از این خبرها نیست دیگه باور کنید! همین آدم فارغ التحصیل میشه تا آخر عمر کلا میره سرکار!!!
|+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 19:2 تارخ قضاوتمان خواهد کرد!
انا لله و انا الیه راجعون بازگشت همه بسوی خداست تاریخ گواهیست بزرگ وشهادتیست صادق برستم ستمگران وظلم ظالمان و رنج مظلومان و خون بی گناهان ! تاریخ گواهیست بزرگ و شهادتیست عظیم بر آنچه که ستمگران درتاریخ بر نام خود مهر می کنند! تاریخ گواهیست بزرگ وشهادتیست غیرقابل انکار وزمزمه ایست درگوش انسانها که بدانید " قدرت مطلق فساد می آورد و فساد کوری" ! تاریخ گواهیست بزرگ و شهادتیست بزرگتر برآنکه همه بسوی خالق باز خواهند گشت ،"ظالم ومظلوم" اما وای برآنان که از هیچ ظلمی بربندگان خدا فرو گذار نکردند. باشد تا تاریخ قضاوتتان کند و پروردگار غضبتان! |+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 11:24 این دستاورد کدامین گناه است؟
نمیدانم صحنه ای را که چند روز پیش شاهد آن بودم دستاورد چه نگاه و اندیشه ای می تواند باشد؟ هر چه می اندیشم درهیچ تفکرآسمانی و زمینی و هیچ مکتبی آنرا نمی یابم. شاید چیزی را که دیدم نمودی از یک انسان بدون قلب بود اما مگر می شود؟ ما همه انسانیم و انسان بدون قلب....؟ نه شاید این دستاورد هرج ومرج دیگریست که چنین غده های سرطانی را پرورانده. به یاد مصاحبه ی یکی از بزرگان ادب پارسی افتادم که چند سال پیش درباره ی دستاوردهای انقلابمان داشت ایشان با ناراحتی زیاد ی گفت:" یکی از دستاوردهای این انقلاب بوجود آمدن کودکان و نوجوانان و جوانان گستاخیست که همه چیز را فراموش کرده اند و آزاد زیستن و آزاده بودن را با بی احترامی و درشتی به بزرگان اعم از والدین و معلم واستاد ...درهم آمیخته اند." هر چند ماهیت اصلی یک انقلاب و سرچشمه ی آن از فشارهای گوناگون برمردم یک جامعه ناشی می شود و قویا با هرج و مرج همراه است اما با گذشت زمان و برنامه ریزی یا تغییر و تحولات نرمتر از هرج ومرج ها درزمینه های مختلف کاسته می شود اما گویا انقلاب ما با آنکه اسلامی بوده نه تنها تاثیرات مطلوبی برقشر جوان جامعه بجز آنهم درمقطعی از زمان که درگیر و دار جنگ بودیم نداشته است بقیه عصیانگر و سینه چاکند! اصلا گویا بهترین ها و مهربانترین ها همه شهید و اسیر آسایشگاه ها شده اند. نمی دانم شاید هم من بخاطر چیزی که دیده ام هنوز حالم جا نیامده . اما باور کنید هر جا می روم همه از گستاخی نسل جوان می گویند والبته بعضی فکر می کنند با گذاشتن هندوانه زیر بغلشان آنها حیا کرده و توی رودربایستی می مانند و آقا و خانم می شوند!! البته واقعا قصد ندارم همه را به محاکمه بکشم . هرگز! اما به جرات می توانم بگویم تعدادشان متاسفانه کم نیست. هفته ی گذشته عصر روی یکی از نیمکت های پارک نزدیک منزل نشسته ، مثلا تمدد اعصاب می کردم که ناگهان 206 صدفی با صدای وحشتناکی ترمز کرد . اول فکر کردم خدایی نکرده کسی را زیر کرد. هراسان شدم ببینم چه شد که دیدم جوانی حدودا بیست و چند ساله یقه ی پیرمردی را گرفت واز ماشین انداخت بیرون. پیرمرد سرخ شده بود و هی پسر را که سر وضع جالبی هم نداشت به آرامش دعوت می کرد اما جوان در حالی که با مشت گره کرده زیر چانه ی پیرمرد فشار می آورد به اومی گفت: " خفه." و مکرر این حرف را البته با کلماتی رکیک تر تکرار می کرد. من آنقدر شوکه شده بودم که نمی توانستم حتی حرکت کنم. پیر مرد التماس کنان می گفت:" پسرم من اینجا را نمی شناسم .مرا اینجا رها نکن. الان غروب است آخر من کجا بروم؟" من دیگر داشتم دق می کردم. از جا بلند شدم و چند قدمی رفتم جلو . جوان تا دید دارم نگاهشان می کنم و با چشمانم بشدت اورا سرزنش می کنم پیرمرد را هل داد وسوار ماشین شد ورفت. پیرمرد که روی زمین افتاده بود و خاکی شده بودرا از روی زمین بلند کردم و به داخل پارک جایی که نشسته بودم بردم.گفتم:" پدرجان این کی بود؟" گفت:" پسرم!" هاج و واج مانده بودم. اشک هایش را پاک کرد و گفت : " مدتی پیش گول او را خوردم و همه چیز را بنامش کردم. همسرم هم چند ماهی است که فوت کرده البته چه بگویم که اگر بگویم دق کرد درست تر است حالا هم که دیدید دستمزدم را داد. او مرا از خانه ی خودم بیرون کرده. نمیدانم کجا بروم؟ امیدوارم یا براه راست بیاید یا...." میدانم که این اتفاق اولین و یا آخرین نخواهد بود. اما باید چکار کرد؟ با این زنجیرپاره کرد ه گان باید چه کرد بی پولشان یک جور است و با پولشان جور دیگر؟ |+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:10 عشق بکارید ، محبت درو کنید!
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل". معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود. يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است. چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم. بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
|+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 21:45 بخوانید و نظر بدهید!
زن شاهکار خلقت استبرنارد شاو در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گلمالرب
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوستآناتول فرانس اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟ناپلئون مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادتبرنارد شاو
اگر از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشتلئوپول مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورندکونته ورسیه با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شدبردون خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاندرابیندرانات تاگور زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولدارهارد هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزندلرد بایرن زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی استگوته زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستندالکساندر دوما برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...مارکوس آنا زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شودهرود منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شودلامارتین چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایشویلیام شکسپیر جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شودفردریش نیچه شیرین ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش استجورج ولز زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهندبرنارد شاو هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده استشیلر زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کندمارک تواین هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداندجونسون مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازندارد بزرگ زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشندداستایوفسکی اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گرددکمتر دچار گسست می شوندارد بزرگ زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت استاقبال لاهوری آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،تنها اوست که می تواند آن را نجات دهدابوفور به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر استمیشله آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامگی نهان گشته انداز این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بسفردریش نیچه زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ،مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می بردآلفونس دوده زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند ، زیرا برای اینکه توضیح بدهندکه چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارندباب هاپ کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرنددیسرائیلی خودپسندی زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست.هیچ چیز به اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده استچارلی چاپلین کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری كه خواهی دید دوباره بیرون می زند!ورا هتریکس زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنندو پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایندمارسل آشار |+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 21:11 هرروزتان نوروز،نوروزتان پیروز
*نفس زندگی به زمین آمد* دوباره بهار آمد بوی عطر یاس سفید آمد دوباره شقایق سرخ به دشت با شبنم زیبای بهاری آمد آسمان دوباره شد آبی رنگین کمان به روی گل خندید باغچه ی دوستی وصفا وصمیمیت دوباره پر شد از غنچه های مهرو محبت جویبارها دوباره پر آب شد زندگی همچو سبزی علف پدیدار شد نوروز آمد، نوروز آمد سال نو پر از امید آمد همه لبخند زنید وشاد باشید که دوباره نفس زندگی به زمین آمد! من خودم را شاعر نمی دانم . اما امیدوارم این شعر گونه را به عنوان عیدی سال نو از من پذیرا باشید. |+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 21:23 پند بزرگتر بشنو
ای پسر لحظه ای تو گوش بده
گوش برقصه ی دو موش بده که یکی پیر بود وعاقل بود دگری بچه بود وجاهل بود موش پیر بالا و پایین دنیا را زیاد دیده بود و سردو گرم چشیده بود اما موش جوان یک خرده کله اش باد داشت و یک خرده هم زود باور بود.هرروز جلو آیینه می رفت و خودش را یک سرو گردن بالاتر از بقیه ی موش های جوان می دید.درآن حوالی گربه ای هم زندگی می کرد. هردو درکنج سقف یک خانه داشتند از برای خود لانه گربه ای هم درآن حوالی بود کزدغل پر،زصدق خالی بود چشم گربه به موش افتاد به فریبش زبان چرب گشاد که سلام ای موش جوان . از آشنایی شما بسیار خوشوقتم.چرا دارید می لرزید. نکند خدای ناکرده سرما خورده اید؟ شما باید بیشتر از اینها مراقب خودتان باشید . حیف این قدو قامت رعنا نیست که خدای نکرده به دردی مبتلا شوید؟به به ! به این جمال و کمال. بنازم قدرت خدارا نگاه کن ببین چی آفریده؟اصلاشما چرا اینجا زندگی می کنید؟ این آت وآشغال ها چیست که می خورید؟ افتخار بدهید و به منزل من تشریف بیاورید . آنجا نوکرو کلفت های من بهترین غذاذها را برای شما می آورند. مشت ومالتان می دهند. یالاخره بین موش های این منطقه یکی از آنها باید برای خودش کسی شود. موش جوان گفت : " این چیزهایی که گفتید شوخی نبود؟" گربه گفت:" خیلی هم جدی بود." موش گفت:" من باید بروم با پدرو مادرم خداحافظی کنم." بعد هم رفت پیش پدر وجریان را بای او تعریف کرد. پیر موش این شنید واز سرپند گفت با موش بچه کی فرزند نروی ،گربه گول می زند ت دور شو ،ورنه پوست می کند ت اما بچه موش نادان ،پایش را کرده بود توی یک کفش که نه. من حتما بابید بروم ومگر چه اشکالی دارد که بروم. بچه موش سفیه بی مشعر این سخن را نکرد از او باور گفت: منعم زگربه از پی چیست؟ او مرا دوست است،دشمن نیست گربه هم از قبیله یموش است مثل ما صاحب دم وگوش است تو ببین چشم او مقبول است چه صدا نازک است و معقول است موش پیر گذاشت تا حرف های موش جوان تمام شود .سپس گفت:" درطول تاریخ موش ها ی زیادی بوده اند که گول زبان چرب ونرم گربه ها را خورده اند وبا همین حرف ها خر شده اند. بهضی اشتباهات هست که درزندگی برای موش فایده دارد. یعنی تجربه ی موش را زیاد می کند ولی موقتی موشی خوراک گربه می شود این تجربه دیگر برای بعدها به دردش نمی خورد." باز آن پیر موش کارآگاه گفت:با موش بچه ی گمراه به تو می گویم ای پسر دررو! حرف این کهنه گرگ را مشنو گفت موشک که هیچ نگریزم از چنین دوست من نپرهیزم گربه که از همان نزدیکی ها داشت آنها را می پایید دیگر دهانش آب افتاده بود ویک چیزی توی معده اش ذوق ذوق می کرد. موش جوان بسوی خانه ی گربه رفت وهنوز موش وگربه به بام خانه ی همسایه نرسیده بودند که جناب گربه پنجولش راروی گردن موش بخت برگشته گذاشت. جوری که صدای جیغ موشه تا هفت تا خانه آنطرف تر پیچید. که به دادم رسید مردم من بی جهت گول گربه خوردم من دمم از بیخ کند و دستم خورد شکمم پاره کرد و گوشم برد پنجه اش رفت تا جگر گاهم من چنین دوست را نمی خواهم پیر موشش جواب داد برو بعد از این پند پیر را بشنو هرکه حرف بزرگتر نشنید آن ببیند که بچه موش بدید لطیفه های ایرج میرزا
|+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:39 بررسی مطبوعات ادواری درایران و مجلات از ابتدا تا قبل از انقلاب اسلامی درایران
قسمت اول مقاله ای که از نظرتان می گذرد بررسی مطبوعات ادواری درایران و مجلات از ابتدا تا قبل از انقلاب اسلامی درایران است . دراولین قسمت از این مقاله شما با تاریخچه ای کوتاه از پیدایش نشریات ادواری وچگونگی وضعیت آنها درهر دوره آشنا می شوید.هدف من از نوشتن و جمع آوری این اطلاعات بصورت خلاصه ومفید جهت آشنایی و آگاهی خوانندگان عزیز با سرنوشتی است که بر مطبوعات واصحاب آن از ابتدا تا قبل از انقلاب اسلامی گذشته است. اکنون نیز خود حاضر وناظر هستید لذا این مقوله به مقایسه ی دوران ها و روشنگری وضعیت مطبوعات درکشور ما بیشتر کمک می کند.
پیدایش نخستین نشریات ادواری درایران: قدیمی ترین روزنامه که به زبان فارسی درایران منتشرشدروزنامه ای است که درحدود سال 1253به مدیریت " میرزاصالح شیرازی" درتهران تاسیس ومنتشر شد. پیدایش نشریات ادواری به طور مرتب و منظم از اقدامات " میرزاتقی خان امیرکبیر" درزمان سلطنت ناصرالدین شاه است واین مرد بزرگ اقدامات مفید و اساسی دیگری نظیر تاسیس روزنامه، بصورت جراید اروپا،اقدام نمود. امیرکبیر درزمان وزارت خود روزنامه ای بنام " وقایع اتفاقیه"را تاسیس کرد.درزمان ناصرالدین شاه اغلب جراید دولتی بود ودر پایتخت منتشر می شد واگر احیانا دربعضی از ولایات از قبیل اصفهان و تبریز وفارس روزنامه ای انتشار می یافت تحت نظر حکام وقت آن زمان بود. درزمان ناصرالدین شاه اعیان و اشراف و حکام مملکت موظف به قبول آبونه ی روزنامه بودندو درپایتخت طبق تقسیم بندی معینی تعدادی روزنامه بعنوان حکام ولایات و شهرستان ها فرستاده می شد که آن ها به نوبه یخود جراید را توزیع ودرآخر سال وجوه آن ها را جمع آوری وبه پایتخت ارسال می کردند. درروزنامه های آن عصر، اعلاناتی خطاب به حکام ولایات چاپ شده ودراین اعلانات ، حکام را به وظایفی آشنا می ساخت. روزنامه نگاری درزمان مظفرالدین شاه: درزمان مظفرالدین شاه ،روزنامه نگاری به نحوی آغاز شد که بعضی از جراید خصوصی نیز بدست اشخاصی تاسییس یافت و برای امتیازاین دسته از جراید دولتی آن ها را درتاریخ بنام جراید آزاد نام نهادند. انتشارجراید غیردولتی حتما با اجازه ی وزارت انطباعات (مطبوعات)،صورت می گرفت وبه پیشنهاد وزارتخانه ی مذکور ، صدراعظم حکمی مبنی براجازه ی انتشار روزنامه صادر می کرد. همچنین روزنامه های دولتی نیز زیر نظر وزارت انطباعات اداره می شد وفرامین شاه معمولا دراینگونه جراید به چاپ می رسید. قدیمی ترین روزنامه های یومیه درایران: از قدیمی ترین روزنامه های یومیه درایران می توان از روزنامه ی " خلاصه الحوادث" نام برد که همه روزه به استثنای روزهای یکشنبه و جمعه روی یک ورق نوشته و منتشر می شد. انتشار این روزنامه درزمان مظفرالدین شاه صورت می گرفت. مندرجات این روزنامه خلاصه ی عمده وقایع واخبار جهان بود وجزو نشریه های دولتی به حساب می آمد. مختصات روزنامه نگاری درزمان مظفرالدین شاه: ازویژگی های روزنامه نگاری دردوران مذکور ، تاسیس روزنامه ی "آزاد" است.کلمه ی "آزاد" دراینجا به این معنی نیست که مدیر این نشریه حق درج و انتشارهر قسم مقاله یا خبری را درروزنامه ی خود داشته است ، بلکه بلعکس، تمام مطالب باید قبل از انتشار بوسیله ی اداره ی اطباعات کنترل می شد وتنها از این نظر به آن روزنامه ی " آزاد" می گفتند که دولت یا حکام وقت درتحریر مطالب سهیم نبودند وبدست اشخاص غیر دولتی نوشته و اداره می شد. بازرسی مطبوعات: تفتیش ویا سانسور مطبوعات درایران ید طویلی دارد. چنانکه باید گفت برقراری آن درایران درزمان مظفرالدین شاه بوجود آمد واداره ی آن بنام " اداره ی سانسور" تاسیس شد . تاسیس و انتشار شبنامه: حتما تا بحال اسم شبنامه بگوشتان خورده است یا شبنامه ای را به دستتان افتاده و خوانده اید.دردو الی سه سال آخر سلطنت مظفرالدین شاه ودرآغاز مشروطیت بود که هنوز روزنامه زیاد درایران رواج پیدا نکرده بود که یکی از وسایل نشر افکار آزادیخواهان و مخالفت با حکومت استبدادی ورجال درباری ، نشر شبنامه های خطی بود. این عمل به خصوص درسالهای 24-1323ق به اندازه ایی درتهران رواج داشت که هر کس با کسی عداوت و خصومت شخصی داشت برعلیه او شبنامه منتشر می کرد . وضع جراید درمشروطیت تا پایان انقراض سلطنت قاجاریه: پس از فرارمحمدعلیشاه و جلوس احمدشاه ،بتدریج آزادیخواهان ومدیران جراید که به خارج کشور رفته بودند بازگشتند ومجددا شروع به کار کردند ودوباره بازار جراید رونق گرفت واین بار جراید با مطالب مفیدتر وفطع بزرگتر وباسبک خاصی شروع به انتشار نمودند واحزاب و جمعیت ها برای خود روزنامه ی مخصوصی منتشرکردند مانند، دموکرات ها روزنامه ی" ایران نو"، جمعیت اعتدالیون " شورا" و حزب اتفاق وترقی شرق روزنامه ی معتدل" استقلال ایران" را منتشر کردند. پس از انحلال دوره دوم مجلس بازدوره ی انحطاط جراید پیش آمد وبرای مدتی جراید متوقف ماند اما، دردوره ی سوم افتتاح شد وتعداد جراید درپایتخت وولایات افزوده شد . دوره ی انحلال با دوره ی سوم مجلس شروع و افتتاح آن با دوره ی چهارم ختم شد که قریب 10سال (1330تا1340ق)بطول انجامید وتحولات عظیمی دروضع جراید و مجلات بوجود آمد ودر حقیقت دوره ی بلوغ جراید فارسی درهمین مدت است که این دوره را دوره ی " فترت" نام نهادند. وضعیت جراید درروره ی رضاخان تا محمدرضا پهلوی: هنگامی که رضاخان به سلطنت رسید شهربانی کاملا برمندرجات جراید نظارت داشت ومدیران جراید حق نشر هیچگونه مطلبی را بدون اجازه ی شهربانی نداشتند. دخالت شهربانی نه فقط نسبت به مقالات سیاسی و اخبار داخلی وخارجی جراید بودبلکه اعلانات روزنامه ها نیز قبل از انتشار به نظر اداره ی شهربانی می رسید.چه بسا کوچکترین سوء ظنی درباره ی مدیران جراید برای حبس و تبعید آنان کافی بود. نشریه های اطلاعات وایران تنها نشریاتی بودند که توانستند درطول سلطنت رضاخان به انتشار خود ادامه دهند و کلا نشریات همگی با مشکل روبرو بودند. هنگامی که محمد رضا روی کار آمد تعداد زیادی از مدیران جراید که درزندان ها بسر می بردند آزاد شدند ودوباره شروع به فعالیت کردند وهرروزه درتهران و شهرستان ها روزنامه ها و مجلات تازه ای منتشر می شد.اما بعد از شهریور 1320دوباره جراید بوسیله ی حکومت نظامی توقیف وبرای مدتی از انتشارات آن ها جلوگیری شد واگر دوباره می خواست فعالیت داشته باشد می بایست برای دریافت امتیاز ازشورایعالی فرهنگ بگذرد و وضعیت اسفباری همچون گذشته داشت وشدیدا قانون سانسور روی جراید اجرا می شد . برداشت با ذکر نام نویسنده ووبلاگ آزاد است.
|+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 12:16 چه رنجی میکشد آنکس که انسان است ......
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی |+| نوشته شده توسط مریم تاجیک در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:28 |
|
1.jpg)




