تازه فارغ التحصیل شده بودم. هر شب خواب می دیدم جایی استخدام شدم و سر کار می روم . اما وقتی صبح می شد می دیدم ای
بابا همش خواب وخیال بود. باید دوباره کفش وکلاه کنم و مثل روزهای دیگر بیفتم دنبال کار. از این سازمان به آن سازمان از
این اداره به آن اداره. همه هم اول بسم الله، آدم را سین جین می کردند که البته همه قابل تحمل بود جز همین سین جین!
از دوستانم شنیده بودم عبور از پل گزینش واقعا جگر می خواهد! البته من جگرش را داشتم اما خودما نیم آدمیزاد است دیگر،
همچین یک نمه ته دلم می لرزید.
القصه،آن روز صبح هم مثل بقیه روزها با چهره ای بشاش و قلبی پر از امید کفش های آهنی ام را پوشیدم وبه امید خدا از خانه رفتم بیرون.
وقتی به اداره ی مورد نظر رسیدم . از نگهبانی آدرس را جویا شدم.
نگهبان درحالی که بادقت سرتاپای مرا ورانداز می کرد گفت: " با کی کاردارید؟"
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:"برای استخدام اومدم."
این دفعه ، نگهبان نگاه معنی داری کرد که متوجه شدم دنگ و فنگ استخدام دراین اداره گویا ازهمین جلوی درب شروع می شود!
منتظر بودم که مرا راهنمایی کند که یک مرتبه گفت:"آبجی ، آسانسور خرابه."
بعد صدایش را نرم تر کرد و گفت:" باید از پله ها بری طبقه ی دهم!"
اول چشمم از حدقه زد بیرون بعد کنترلش کردم وگفتم :" چشم. ولی..."
هنوز حرف از توی دهانم درنیامده بود که گفت:" هیچ راهی نداره. فقط یه آسانسور کار می کنه اونم مال رییس ومدیراست."
دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. از قدیم گفتن هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.پس چشمم کور، دندم نرم باید برای رسیدن به مقصود از کوه اورست هم که شده بالا بروم.
شروع کردم از پله ها بالارفتن .واقعا که یکی از مهمترین محسنات کوهنوردی ورزیده شدن برای همین بالا رفتن هاست!
سعی کردم فقط به هدفم که بدست آوردن شغل بود فکر کنم.
وقتی به اتاق مورد نظر رسیدم با ادب ونزاکت فراوان درب رابه صدا درآوردم . منتظر بودم که ناگهان صدایی نتراشیده نخراشیده مرابه خود آورد.
"آبجی کاری داشتین؟"
من از همان جلوی درب اداره با گپ و گفت کوتاهی که با نگهبان داشتم متوجه شده بودم که خرده فرهنگ کلامی کارکنان این
اداره چگونه است، زود خودم را جمع و جور کردم وگفتم :" سلام علیک برادر.اومدم استخدام."
برادر که نمی دانم چند کیلو پیاز سر سحری با کله پاچه زده بود تو رگ از ته جگر آهی کشید وفوت کرد توصورت من بدبخت
که حس کردم رنگ وروم ریخت پایین! انگار طرف به جز مسولیت استخدامی ،رسوندن اکسیژن را هم به عهده داشت! بهرحال هرچه بود نیت خیر بود!
وارد اتاق که شدم ازبوی تند عرق سرم گیج رفت. بهر صورت خودم را کنترل کردم.
برادر، با تانی وتاملی به یادماندنی پوشه ی مدارک را از من گرفت . همینطور که چایی را هورت می کشید گفت :" فارغ التحیل رشته ی ....هستید؟"
گفتم:"بله."
گفت:"چقدر کار کردی.سابقه داری؟"
گفتم:"خیر.تازه میخوام اگر خدا بخواد شروع به کار کنم."
گفت:"خوب همینجوری که نمی شه. باید اول بری گزینش."
همینکه اسم گزینش را آورد تنم لرزید. خودم را جمع وجور کردم وگفتم:"باشه."
برایم تاریخ گزینش گذاشت و کلی هم فرم و آدرس وشماره تلفن ازپدرپدربزرگم گرفته تا جده ی مادربزرگم را پر کردم ونوشتم.
وقتی برگشتم خانه نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از یکطرف فکر می کردم بالاخره یک جایی پیدا شد که ما یک قدم
به کار نزدیک ترشویم،از طرف دیگر فکر وخیال گزینش راحتم نمی گذاشت.
بعد از چند روز انتظارروز موعود فرا رسید. دوباره شال و کلاه کردم و راهی آن اداره شدم. این دفعه وقتی رسیدم جلوی
نگهبانی سلام کردم و گفتم :"اومدم گزینش استخدامی."
نگهبان لبخندی زد و گفت:" بفرما آبجی."
دوباره شروع کردم با همتی والا از پله ها بالا رفتن با این تفاوت که امروز باید می رفتم طبقه ی دوازدهم!
وقتی رسیدم پشت اتاق گزینش دیدم چند نفری با قیافه های نگران منتظر هستند. من هم نشستم. اما هرکس که از اتاق بیرون می
آمد چنان درهم و گرفته بودکه انگار نامه ی اعمالش را به دست چپش داده اند!
بالاخره نوبت به من رسید.چنان نفس عمیقی کشیدم که انگار می خواستم شیرجه بزنم توی آب!
وارد اتاق شدم. یک آبجی چاق و چله که انگار از مجلس ختم آمده بود وحداقل تا آنجایی که من می دیدم سیاه پوشیده بود، با لب
ولوچه ا ی آویزان پشت میز نشسته بود.سیبیل های سیاه پشت لبش حتی از دور هم جلب نظر می کرد. نمیدانم به خاطر زیبایی
زائد الوصف اش آنها را نگه داشته بود یا آنکه هنوز نشانه ی معصومیت دخترانه اش بود! بهر حال ، یک لحظه باعث شد شک
کنم ، نکند این همان آقا صدا کلفت اس که چند روز پیش فرم استخدامی وگزینش را برایم پر کرد اما، بعد به خاطر آوردم ای بابا!
مال آن بیچاره به این پرپشتی نبود!
اتاق نیمه تاریک بود. هوای اتاق گرفته بود و بوی دل انگیزعرق بینی را نوازش می داد.تا آنجا که من از ابتدای ورودم به این
اداره متوجه شده بودم بوی غالب ومطبوع کارکنان آن بوی عرق بود البته، بعلاوه ی پیاز! گویا هرچه بیشتر بوی عرق می دادی
حق تقربت نمی دانم به درگاه چه کسی بیشتر می شد!
سلام کردم وروی صندلی روبروی "آبجی" نشستم. جسارت که یکی از خصلت های مهم من بود این جرات را به من داد تا مثل
خودش زل بزنم توی چشمانش. می خواستم ببینم مگر این گزینش گر کیست که همه ازش می ترسیدند؟
بعد از معرفی خودم و مطابقت "آبجی" با نوشته های فرم ، سوال وجواب شروع شد.
واقعا چه روز به یاد ماندنی بود!
اول از واحدهای عمومی شروع کرد وکم کم رسید به دروس تخصصی!
گفت:" تا حالا نماز خوندی؟"
گفتم :" البته. من مسلمونم."
گفت:" نماز جماعت هم میری؟"
گفتم:"شرمنده. تا حالا نرفتم."
گفت:" وضو چطوری می گیرن؟"
گفتم:"خوب ، اول صورت رو می شورن بعد دست ها بعد مس سر بعد مس پا."
گفت:"اول کدوم دست رو می شورن؟"
من با اینکه اضطراب داشتم خودم را کنترل کردم وگفتم:" اول دست راست بعد دست چپ. "
چنان نگاهی کرد وگفت:" مطمئنی؟"
من که یک لحظه بهم ریخته بودم ، فکری کردم وبا خودم گفتم :" ای دل غافل نکند اشتباه کردم ولی تا آنجایی که یادم است ننه
جونم، مادرم و باباجونم همه اول دست راستشان آب می ریختند. نکند عوض شده ومن نفهمیدم.
تو همین فکرا بودم که شک کردم وبلند گفتم:" فکر کنم اول چپو می شورن!"
"آبجیمون" چشم های ریزش را تا آنجا که می شد باز کرد وگفت:" پس اول چپو می شورن."
من دوباره گفتم:" آره دیگه اول چپو می شورن بعد راست."
"آبجی" گفت:" اونوقت پارو چطوری مس می کشن؟"
گفتم :" خوب اونم همینطوری دیگه.اول چپ بعد راست!"
بد جوری بهم ریخته بودم. یکی از بچه ها گفته بود آدم را به شک می اندازند.
"آبجی"، دوباره نگاهی آنچنانی به من کرد که انگاربا یک مشرک هم کلام شده وگفت:" پس کدوم درسته؟"
من که همین اول کار بشدت عصبی شده بودم گفتم:" نمی دونم خانوم! بالاخره با یکیش شروع می کنن دیگه! خدا بزرگ
وبخشندس . خودش قبول می کنه."
"آبجی"، طفلک برای اینکه به من بیشتر کمک کند گفت :" هول نشو. پاشو همین طوری فکر کن جلو شیر آب وایستادی .حالا وضو بگیر." من هم که پانتومیمم خوب نبود همان چیزهایی را که گفته بودم وحشتناک تربصورت عملی انجام دادم.
"آبجی" وقتی فهمید تو این سوال به نتیجه ی مورد نظر نمی رسد گفت:" خوب. روضه میری؟"
گفتم :" بعضی وقت ها بله."
گفت:" چه وقت هایی؟"
گفتم:" ماه رمضونا ، محرما."
گفت:" گریه هم می کنی؟"
تو دلم گفتم :"ای بابا! این با گریه ی من چیکار داره."و جواب دادم :" البته."
گفت :" بیشتر کجاهاش گریه ات می گیره؟"
گفتم:" نمی دونم به این موضوع دقت نکردم. هرجا ش سوزناکتر باشه!"
هنوز فکرم از این سوال پاک نشده بود که گفت:" حضرت ابوالفضل(ع) چه نسبتی با امام حسین داره؟ "
من که دیگر کاملا بهم ریخته بودم و اگر می گفتن دودوتا می گفتم پنج تا ! یک مرتبه بی اختیار گفتم:" عموی امام حسین(ع) بودن!"
وای خدای من دیگر کارم تمام بود می دانستم خیلی وضع خراب است . دیگر اصلا نمی توانستم به هیچ موفقیتی امیدوار باشم.
"آبجی"با حالتی ناباورانه گفت:" پس حضرت ابوالفضل (ع) ، عموی امام حسین(ع) بودن."
با اعتماد به نفس بالایی گفتم:"بله بله همینطوره!"
گفت:" کجا خوندی که حضرت ابوالفضل(ع) عموی امام حسین (ع) بودن؟"
گفتم:" جایی نخوندم. رفته بودم روضه حاج آقا بالا منبر می گفت:" عمو رفت برای امام وبچه ها آب بیاره....."
وقتی حرفم به اینجا رسید دیدم صورت گزینشگر مثل لبو سرخ شده اما، نفهمیدم از زور خنده است یا عصبانیت!
به هر حال خدا خیر بده این "آبجی " را که متوجه اضطراب و ناراحتی من شد و سعی کرد فضای سوال و جواب را عوض کند
واز جای دیگری که شاید برایم آشنا تر باشد بپرسد! برای همین با مهربانی خاصی نگاهم کرد وگفت:" خوب عزیزم می دونی کفن
چند تا سوراخ داره؟"
دیگر بدتر ازاین نمی شد . من حتی حاضر نبودم تا بیست قدمی یک جنازه پا بذارم چه برسد به این که بدانم کفن چندتا سوراخ دارد؟!
فکری کردم وگفتم:" ببخشید ، مگه کفن سوراخ داره؟"
گفت:" بله. لطفا دقت کنید."
با خودم گفتم:" خدایا آدمه مرده که دیگه نه می خوره، نه می شنوه، نه می بینه و نه....پس چند تا سوراخ رو برای چی می
خواد؟"هر چی فکر کردم چیزی به عقل من جوان 23 ساله نرسید واز آنجایی که فکر کردم باز می خواهد مرابه اشتباه بیندازد با
قیافه ی حق به جانبی گفتم:" ببخشید! تا اونجا که من می دونم کفن سوراخ نداره فقط یک تکه پارچه ی سفیده!"
سرش را انداخت پایین وآرام گفت:" که اینطور." بعد لیوان آبی که بشدت چرب بود را برداشت و گلویی تازه کرد وگفت:" خوب
.بگو ببینم اگه نماز ظهر وعصرت دیر شده باشه و آفتاب درحاله غروب کردن باشه چیکار می کنی؟"
روی صندلی جابه جا شدم و گفتم :" والامن همیشه سر وقت نماز خوندم. ولی خوب از وقتش که بگذره قضاشو می خونم."
لبخندی زد و نگاهی کرد و گفت: " شما اصلا تا حالا رساله خوندی؟"
گفتم:" خیر."
گفت:"نماز جمعه میری؟"
گفتم:"خیر."
گفت:" نماز میت خوندی؟"
گفتم:" خیر."
گفت: " می دونی از کجا تا کجا رو باید طهارت بگیرن؟"
وای خدای من !دیگر فکرش را هم نمی توانستم بکنم که به این چیزها هم اینها کار دارند.کمی فکر کردم وگفتم:" خوب، بستگی
داره با چی طهارت بگیریم!"
گفت:" باآب."
گفتم:" خوب ، اون هم باز بستگی داره به اینکه با چی بریزیم."
گفت:" باهرچی."
گفتم:" پس با هرچی باشه فرق نمی کنه.هان؟"
گفت:"نه."
گفتم:" والا! من فقط با شیلنگشو دیدم!"
با تعجب فراوان گفت:" واه!آفتابه ندیدی؟"
گفتم:" چرا. ولی خوب......"
نمی دونم چرا "آبجی" اینقدر به مقوله ی طهارت علاقه داشت!؟ فقط دل تو دلم نبود یک وقت بگوید این را هم عملی نشان بده!!
خلاصه ، دیگر بنظر می رسید طرف بدجوری در حال جوش آوردن است . یکمرتبه گفت:" خودت فکر می کنی با این پاسخ
هایی که دادی قبول می شی ؟"
با صداقت کامل گفتم:" خیر."
گفت:" چرا؟"
گفتم:" آخه سوال ها خیلی تخصصی بودن . اونارو نه جزو درس های عمومی پاس کرده بودم نه اختصاصی!"
نگاه خشمگینانه ای به من انداخت و گفت :" بفرمایید . می تونید برید."
گفتم:" با تشکر."واز جام بلند شدم وبا چنان عجله ای از اتاق خارج شدم که گویی محکوم به مرگی از گیوتین گریخته!
البته الان که زبونم لال زبونم لال از این خبرها نیست دیگه باور کنید! همین آدم فارغ التحصیل میشه تا آخر عمر کلا
میره سرکار!!!